lördag 26 juni 2010


زمزمه

شب پر از زمزمه است
باد پیغام سحر را
بر پنجره ها می کوبد
پیچک همسایه
پنجه آشفته به در می ساید
سیرسیرک غم دیرینه خویش
زخمه بر ساز سحر می خواند
عابری با غزل جانکاهش
عطر یک خاطره
در کوچه شب می پاشد
باغبان منتظر است
تا به آوای خروسی از دور
یا نسیمی از صبح
آب را در دل این مزرعه
جاری سازد
باغبان منتظر است

مدیرآثاری

Inga kommentarer:

Skicka en kommentar