زمزمه
شب پر از زمزمه است
باد پیغام سحر را
بر پنجره ها می کوبد
پیچک همسایه
پنجه آشفته به در می ساید
سیرسیرک غم دیرینه خویش
زخمه بر ساز سحر می خواند
عابری با غزل جانکاهش
عطر یک خاطره
در کوچه شب می پاشد
باغبان منتظر است
تا به آوای خروسی از دور
یا نسیمی از صبح
آب را در دل این مزرعه
جاری سازد
باغبان منتظر است
مدیرآثاری
شب پر از زمزمه است
باد پیغام سحر را
بر پنجره ها می کوبد
پیچک همسایه
پنجه آشفته به در می ساید
سیرسیرک غم دیرینه خویش
زخمه بر ساز سحر می خواند
عابری با غزل جانکاهش
عطر یک خاطره
در کوچه شب می پاشد
باغبان منتظر است
تا به آوای خروسی از دور
یا نسیمی از صبح
آب را در دل این مزرعه
جاری سازد
باغبان منتظر است
مدیرآثاری
Inga kommentarer:
Skicka en kommentar