torsdag 2 september 2010

tisdag 13 juli 2010

lördag 26 juni 2010


زمزمه

شب پر از زمزمه است
باد پیغام سحر را
بر پنجره ها می کوبد
پیچک همسایه
پنجه آشفته به در می ساید
سیرسیرک غم دیرینه خویش
زخمه بر ساز سحر می خواند
عابری با غزل جانکاهش
عطر یک خاطره
در کوچه شب می پاشد
باغبان منتظر است
تا به آوای خروسی از دور
یا نسیمی از صبح
آب را در دل این مزرعه
جاری سازد
باغبان منتظر است

مدیرآثاری

söndag 6 juni 2010

torsdag 27 maj 2010


باغ رویا

توی باغ خواب من
گرمای بارون می مونه
توی آینه آباش
رقصای رنگین کمونه

توی باغ سبز من
زردی پاییز نمیاد
زیرسقف آسمون
شبهای تاریک نمیاد

توی دشت خواب من
شاپرکا پر می کشن
روی گونه های گل
نقره مهتاب می پاشن

توی باغ خواب من
صنوبرها قصه میگن
قصه اسب سفید
شاه پریون را میگن

تو کویر خواب من
شباش ستاره بارونه
روی خاک نرم اون
نقش ستاره میمونه

توی شهر خواب من
شب را چراغون می کنن
تکه های خورشیدو
فرش خیابون می کنن

توی باغ خواب من
قفلای درها وا می شن
وقتی آفتاب می زنه
زنجیرا صد پاره می شن

توی باغ خواب من
خونه ها دیوار نداره
توی کوچه های اون
برج و نگهبون نداره

روی سقف آسمون
آرزوهام پر می کشه
توی محراب چشام
چشمه خورشید می جوشه

مدیرآثاری

lördag 26 december 2009

شعری از زنده یاد عارف قزوینی

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل، بلبل ازین غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کج رفتارى اى چرخ!
چه بدکردارى اى چرخ!
سر کین دارى اى چرخ!
نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ!
از اشک همه روى زمین زیر و زبر کن
مشتى گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن
چه کج رفتارى اى چرخ!
چه بد کردارى اى چرخ!
سر کین دارى اى چرخ!
نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ!
از دست عدو ناله من از سردرد است
اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است
جانبازى عشاق نه چون بازى نرد است
مردى اگرت هست کنون وقت نبرد است
چه کج رفتارى اى چرخ!
چه بدکردارى اى چرخ!
سر کین دارى اى چرخ!
نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ!

fredag 4 december 2009

موج خون


> آبان1388 - موج
> خون
>
>
> شرم تان باد ای خداوندان قدرت
> شرم تان باد ای خداوندان قدرت
> بس کنید
> بس کنید از اینهمه ظلم و قساوت
> بس کنید
> ای نگهبانان آزادی
> نگهداران صلح
> ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ
> رهنمون
> سرب داغ است اینکه می بارید بر
> دلهای مردم،سرب داغ
> موج خون است این که می رانید بر آن
> کشتی خودکامگی،موج خون
> گر نه کورید و نه کر
> گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می
> شوند
> بشنوید و بنگرید
> بشنوید این وای مادرهای جان
> ‌آزرده است
> کاندرین شبهای وحشت سوگواری می
> کنند
> بشنوید این بانگ فرزندان مادر
> مرده است
> کز ستم های شما هر گوشه زاری می
> کنند
> بنگرید این کشتزاران را که
> مزدوران تان
> روز و شب با خون مردم آبیاری می
> کنند
> بنگرید این خلق عالم را که دندان
> بر جگر بیدادتان را بردباری
> میکنند
> دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر
> خداست
> گر چه می دانم
> آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی
> گناهان است،وجدان شماست
> با تمام اشک هایم باز نومیدانه
> خواهش می کنم
> بس کنید
> بس کنید
> فکر مادرهای دلواپس کنید
> رحم بر این غنچه های نازک نورس
> کنید
> بس کنید